گندم زار عشق
Salhaye ziyadi dar jostejo bodam ta daryabam ke in haghighat ra dar tamame in moddat midanestam
مهر مادری مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره .
پاییز از چهرهء طبیعت افسونکار تولدی دیگر همة هستی من آیة تاریکیست
تردید نه می شه با تو سر کنم ، نه می شه از تو بگذرم
افسوس هی فلانی ! ....... زندگی شاید همین باشد....... یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او نمی خواهی......
مدارکمان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع مان شد؛ سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: دیدی پیدایت کردم! . . . دکترها جوابم کردهاند. روی تخت دراز کشیدهام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند می زنم؛ کاری که از خودش یاد گرفته ام.
دلم تنگه دلم تنگه چه بی رنگه روزای بی تو بودن
ستاره جون ستاره جون یه امشبم تو جور مهتابو بکش
سایه با من اسم این شبو زمزمه کردی تو نباشی دیگه سایه ای ندارم... ندارم
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ ! گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام. منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره .
بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی .
دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..
و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ......
اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پائیز، ای سرود خیال انگیز
پائیز، ای ترانهء محنت بار
پائیز، ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبیعت افسونکار
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلة رخوتناک دو همآغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید
«صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظة مسدودیست
که نگاه من در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که باندازة یک تنهاییست
دل من
که باندازة یک عشقست
به بهانههای سادة خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچة خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که باندازة یک پنجره میخوانند
آه . . .
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پردهای آن را از من میگیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلة متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزنآلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:
«دستهایت را
دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچهای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را
باد با خود برد
کوچهای هست که قلب من آنرا
از محلههای کودکیم دزدیدهست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه برمیگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید
نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد، آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد

بیا به داد من برس ، من از تو مبتلاترم
بگو کجا رها شدى ، بگو کجاى رفتنى
من از تو در گریز و تو ، چرا همیشه با منى
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
دوباره تبت داره نفسمو می گیره ، دوباره هوا داره پى عطر تو می ره
این خونه بى تو طاقت زندگی نداره ، حتی نفس هام تو رو به یاد من میاره
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
نه می شه با تو سر کنم ، نه می شه از تو بگذرم
بیا به داد من برس ، من از تو مبتلاترم
بگو کجا رها شدى ، بگو کجاى رفتنى
من از تو در گریز و تو چرا همیشه با منى
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست


همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا میشدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می کند. اما من وحشت زده و نگران بودم.
چون او نشانیام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمیشنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئناش را دیدم
و حرکت لبهایش را که گفت: پیدایت میکنم.
می گویم: باز هم من باید زودتر بروم. نه! نگران نباش! این بار من پیدایت می کنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهارصد. نشان به نشان لبخند.
اسم رمز: دیدی پیدایت کردم!

لبی بسته, پَری خسته, برای پر گشودن
شب و پرسه, شب و گریه
صدای گنگ وحشت
تن ِ بی من, من ِ بی تو
کلام ِ تلخ ِ حسرت
برای از تو گفتن دیگه حرفی ندارم
با گریه خو گرفتم, روزا رو میشمارم
تویی همساز بارون, بزن همیشه
نشسته جای دستات رو گونه های شیشه
رو گونه های شیشه...
اگه تو بمونی دل میزنم به دریا
رو موج ِ بی صدایی میرم به جنگِ فردا
اگه تو بمونی جوونیم پیر نمیشه
ترانه جون میگیره میشکنه بغض ِ شیشه
دلم تنگه...

دلم گرفته از همه... چند شبه که ندیدمش
دیدم داری مثل خودم یه گوشه سوسو میزنی
گفتم بیام چیزی بگم شاید بگی مثل منی
تو راه آسمونِ من تو آخرین ستاره ای
برای عاشق شدنم تو فرصتِ دوباره ای
تنهاتر از همیشه ام... خسته از این همه سفر
منو ازین شبای بی فانوس به آغوشت ببر
ستاره جون بذار ازین فاصله ها دل بکنم
یه عمره سنگِ این شبو دارم به سینه میزنم
اونی که عاشقش شدم منو به سایه ها فروخت
حتی یه لحظه چشماشو به گریه های من ندوخت
تو راه آسمونِ من تو آخرین ستاره ای
برای عاشق شدنم تو فرصتِ دوباره ای
تنهاتر از همیشه ام... خسته از این همه سفر
منو ازین شبای بی فانوس به آغوشت ببر

میدونم بری دیگه برنمیگردی
رفته از یاد تو حرفایی که گفتم
دیگه کم کم دارم از چشات میفتم
تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم
تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم... ندارم
تو گوشم داد میزنی به پات نسوزم
نمیدونی بی تو مرگه شب و روزم
دیگه طاقت نداره این دل داغون
عاشقی توی چشام نمیشه پنهون
تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم
تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم... ندارم
اگه این سواله کهنه بی جوابه
اگه حتی تورو داشتن مثل خوابه
بذار این خیاله خوش منو بگیره
بذار این قصه با دست تو بمیره
| Design By : Night Skin |
