گندم زار عشق

Salhaye ziyadi dar jostejo bodam ta daryabam ke in haghighat ra dar tamame in moddat midanestam


 

خدا وصیت منو گوش بده  ناممو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

می سپارمت بهت میرم تمام تار و پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو

کسی بیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو

بهش بگه دوسش داره

 

خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت

مواظب عشقم بمون

 

خدا شاید این عشقی که من میگموتو نشناسی

نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم

راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه

خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه

بمیرم واسه هق هقش گریه چقدر بهش میاد

وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت

همین دیوونه بازیاش  از اول چشمو گرفت

.

.

.

.

حالا که مجبوریم با هم دیگه وداع کنیم

بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نزاشت جدا بشیم

ای وای داره  فردا میاد باید دست به دعا بشیم

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم  میده

.

.

 

ای خدا حتی اگه دوسم نداره

 تو میتونی نزاری تنهام بزاره

۱۳۸٩/٩/۱٩  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

گفتم که می روی

یادت هست ؟

گفتی که می مانم

تا به ابد...

بر می گردم

کسی کنار من نیست...

دستهایم خالیست...

خنده های تو از دور دست می آید...

و دیگر کنار من کسی نیست...

۱۳۸٩/۸/٥  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

 

My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper? Will You Come Here And Make Your Darling Daughter Eat Her Food?'

همسرم نواز با صدای بلند گفت: تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟

می شه بیای و به دختر عزیرت بگی غذاشو بخوره؟ 

I Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene. 

من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. 

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes. 

تنها دخترم آوا، به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. 

In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice. 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. 

Ava is a Nice Child, Very Intelligent for Her Age.

آوا دختری مودب و برای سن خود بسیار باهوش هست. 

I Cleared My Throat and Picked Up the Bowl.

'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful of This Curd Rice?

Just For Dad's Sake, Dear'

Ava Softened A Bit and Wiped Her Tears with the Back of Her Hands. 

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم:

چرا چند قاشق نمی خوری عزیزم؟ فقط به خاطر بابا.

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

'Ok, Dad. I Will Eat, Not Just A Few Mouthfuls, But The Whole Lot Of This.

But, U should...' Ava Hesitated.

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید... آوا مکث کرد.

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم می دی؟

'Promise'. I Covered the Pink Soft Hand Extended By My Daughter with Mine, and Clinched the Deal. 

دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول می دهم.

بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

Now I Became A Bit Anxious.

'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items. Dad does not have that kind of Money Right now. Ok?'

ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خرید کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا اونقدر پول نداره. باشه؟

'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.

Slowly And Painfully, She Finished Eating The Whole Quantity.

 

"نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام." و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

I Was Silently Angry With My Wife For Forcing My Child To Eat Something That She Detested. 

در سکوت از دست همسرم عصبانی بودم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بود. 

After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation. 

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد. 

All Our Attention Was On Her.

'Dad, I Want to Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

Was Her Demand...

همه نوجه ما به او جلب شده بود.

آوا گفت: من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه!

'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?

Impossible!' 'Never in Our Family!' My Mother Rasped.

'She Has Been Watching Too Much Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled with These TV Programs!' 

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بیاندازه؟ غیرممکنه! نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود می شه! 

'Ava, Darling, Why Don't You Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing You With A Clean-Shaven Head.'

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

'Please, Ava, Why Don't You Try To Understand Our Feelings?'

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

I Tried To Plead With Her.

'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

Ava Was in Tears. 'And You Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now, You Are Going Back On Your Words.

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: "بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟" آوا در حالی که اشک می ریخت ادامه داد: "و شما به من قول دادی که هر چی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟"

It Was Time For Me To Call The Shots.

'Our Promise Must Be Kept.' 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش!  

'Are You Out Of Your Mind?' Chorused My Mother And Wife. 

مادر و همسرم با هم فریاد زدن: "مگر دیوانه شده ای؟" 

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honor Her Own. Ava, Your wish Will be Fulfilled.'

پاسخ دادم: "نه. اگر ما به قولی که می دیم عمل نکنیم، اون هیچ وقت یاد نمی گیره به قول خودش احترام بذاره. آوا! آرزوی تو برآورده می شه"

With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

آوا با سر تراشیده شده و صورت گرد، چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود.

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom...

She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دخترم با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,

'Ava, Please Wait For Me!'

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من هم بیام.

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.

'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

چیزی که باعث حیرت من شد، دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه...

'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'

Without introducing Herself, A Lady Got out Of the Car,

And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Your Daughter is My Son. 

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود، بدون آن که خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده است. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما می ره پسر منه.

He is Suffering from Leukemia'.

She Paused To Muffle Her Sobs.

'Harish Could Not Attend The School For The Whole Last Month.

He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy. 

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو آروم کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره اش کنند.

Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue. But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son! 

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرش رو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو برای پسر من فدا کنه. 

Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.' 

آقا! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین. 

I Stood Transfixed And Then, I Wept.

'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is... 

سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من یاد دادی که عشق واقعی یعنی چه... 

"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms, But Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love!"

Think About It

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن. بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر می دهند.

به این مسئله فکر کنین.

۱۳۸٩/٧/۱٩  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

تنهام...

یکی  بود  یکی  نبود

یه  روز  یکی رو دیدم که  بهم  گفت با من دوست  میشی

آخه من خیلی  تنهام

یه  لبخند  بهش  زدمو  گفتم  باشه

یه روز گفت  فقط منو دوست داشته باش آخه من از همه تنهاترم

از همه  دل بریدم  فقط به خاطر اون

یه روز  گفت میخوام برم یه شهر دور  ولی زود بر میگردم

یه  لبخند  زدمو  گفتم  خیلی  زود برگرد

رفتو  بعد  یه ماه نامش اومد نوشته بود:

من میخوام اینجا با یکی دوست بشم  آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بعد یک هفته نامه دیگش اومد نوشته بود

من میخوام تا همیشه با این دوستم باشمم ودیگه تورو نمیخوام

آخه میدونی من خیلی تنهام اینجا ولی با اون  دیگه تنها نیستم

یه  لبخند تو  نامش  کشیدمو  نوشتم

خوشبخت  بشین......

اون  یه چیزو ندونست  اونم این بود که

منم خیلی تنهام اون فقط به خودش  فکر میکردو....

رفت...

۱۳۸٩/٥/٢٥  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

سایه

با من اسم این شبو زمزمه کردی
میدونم بری دیگه برنمیگردی
رفته از یاد تو حرفایی که گفتم
دیگه کم کم دارم از چشات میفتم

تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم


تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم... ندارم



تو گوشم داد میزنی به پات نسوزم
نمیدونی بی تو مرگه شب و روزم
دیگه طاقت نداره این دل داغون
عاشقی توی چشام نمیشه پنهون



تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم


تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی دیگه سایه ای ندارم... ندارم



اگه این سواله کهنه بی جوابه
اگه حتی تورو داشتن مثل خوابه
بذار این خیاله خوش منو بگیره
بذار این قصه با دست تو بمیره

 

تو نباشی دیگه سایه ای ندارم... ندارم

۱۳۸٩/٥/۱  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

اگه یه روز فکر کردی نبودن یه آدم بهتر از بودنشه چشماتو ببند و فکر کن اون کنارت نیست اگه اشکت اومد بدون که داری به خودت دروغ می گی و هنوزم دوسش داری.

۱۳۸۸/۱٢/٢  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

 

دانه ای که سپیدار بود

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه ! گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ، من اینجا هستم ، تماشایم کنید !!

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشراتی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ، کسی به او توجهی نمی کرد .
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن ، از این همه کوچکی !! یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه ، این رسمش نیست . من به چشم هیچکس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر ، کمی بزرگتر مرا می آفریدی .
خ
دا گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است
که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی . خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا در تنهایی به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .
سال ها گذشت و دانه کوچک اکنون سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد ، سپیداری که به چشم همه می آمد

 

۱۳۸۸/۱۱/٢٥  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

 

مهر مادری

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
ب
ه روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره
!
فقط دلم میخواست یک
جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
!!!
اون هیچ جوابی نداد
....
حتی یک لحظه هم راجع
به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ ! گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام. منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای
جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه
من به تو
مادرت

 

۱۳۸۸/۱۱/۱٦  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره .
دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره .
بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی .
دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..

و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ......
اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

۱۳۸۸/۸/٩  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 

 

پاییز

از چهرهء طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را


پاییز، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری


جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت


در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم


پائیز، ای سرود خیال انگیز
پائیز، ای ترانهء محنت بار
پائیز، ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبیعت افسونکار

۱۳۸۸/٧/٧  توسط تارا شهیدزاده  | پيام هاي ديگران ()

 


داستان زندگی من قصه غریبی است و خاطراتم رازی بود که باد آن را باخود برد... مینویسم شاید که بشنود و برگردد.

 

تارا شهیدزاده

 

 

 

 

RSS 2.0

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس